حتما از خودت پرسیده ای که این اواخر چراکلمه کم میآوردیم برای گفتن؟ این بود که اصراری نداشتم مثل قبل ها هر روز و هر ساعت و هر دقیقه که دلتنگت میشدیم و کلی حرف داشتیم اما حالا دلتنگ ــ که نه ــ اما دلم …
دست خودم نبود. بعد از گذشت این همه باید میدانستی که چرا تلفن هم که میکردی مدتها سکوت میکردم تا تو باز هم حرف تازهای پیدا کنی، و پیشنهاد خداحافظی هم با تو ، تا صبح هم که بیدار باشم از شنیدن داستانهایت خسته نمیشوم. از حق نگذریم گاهی خیلی سر به سرت میگذاشتم. وقتی از دوست تازهای می گفتی که وارد حلقهی صفحه ات شده میدانستم ناراحت میشوی. چرا، دست خودم بود خارج شدن از حلقهای که تو داشتی و من نمی خواستم که می دانم احمقانه هست .
میخواستی، اما نمیخواستم به هر خواستهای تن بدهم. این یکی را شرط میبندم هیچ وقت ندانستی بعد از این همه مدت. من هم نمیدانستم که دلت اینقدر سیاه میشود و سرت سوت میکشد وقتی نخواستم آنطور باشم که میخواستی. گفته بودم روز اول ــ که نه ــ همان روزها که کار از کار گذشته و بود و نمیتوانستم فقط تو را یک دوست بدانم ــ هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود و تو باور نکردی. من اما هیچ وقت باور نکردم که باورم نمیکنی تا روز آخر ــ که نه ــ همین روزها که کار از کار گذشته و دیگر نمیتوانم تو را حتی یک دوست بدانم ــ همه ی ناراستی به این خاطر بود که از من کسی ساخته بودی که ببرای خودم هم غریبه بود از آنها در این شهر بماند. و من هنوز آن اتفاق بعید را انتظار می کشم. باور کن.